31/03/2026
در این روز ها، فضای سیاسی پیرامون ایران بهگونهای شکل گرفته که تقابل میان ایران، امریکا و اسرائیل از سوی دیگر، به یکی از پیچیدهترین و پرتنشترین معادلات ژئوپولیتیک جهان تبدیل شده است. این تنشها نهتنها در سطح دولتها، بلکه در میان افکار عمومی، بهویژه ایرانیان خارج از کشور نیز بازتاب گستردهای داشته است.
بخشی از ایرانیان خارج از کشور با امید به تغییر سریع ساختار قدرت در ایران، به خیابانها آمدند و خواستار سرنگونی نظام حاکم شدند. این گروهها تصور میکردند که فشار خارجی، بهویژه از سوی امریکا و اسرائیل، میتواند بهعنوان یک عامل تعیینکننده در تحقق این هدف عمل کند. اما واقعیت امروز، تصویری متفاوت و حتی تلختر را نشان میدهد.
با افزایش تنشهای نظامی و امنیتی، آنچه بیش از همه در معرض آسیب قرار گرفته، نه ساختار سیاسی بلکه زیرساختهای حیاتی کشور و زندگی روزمره مردم است. تجربههای تاریخی نیز نشان داده که در چنین شرایطی، هزینه اصلی را مردم عادی میپردازند؛ مردمی که نه در تصمیمگیریهای کلان نقش دارند و نه توانایی فرار از پیامدهای آن را.
نکته قابل تأمل اینجاست که همان جریانهایی که پیشتر با صدای بلند خواستار مداخله خارجی بودند، اکنون تا حد زیادی در سکوت فرو رفتهاند. این سکوت را میتوان نشانهای از یک «اشتباه محاسباتی» دانست؛ اشتباهی که ریشه در درک نادرست از ماهیت سیاست بینالملل دارد.
در واقع، سیاست خارجی کشورهایی مانند امریکا، بر پایه منافع ملی تعریف میشود، نه تعهد اخلاقی به گروههای سیاسی یا مردم کشورهای دیگر. تاریخ معاصر، از خاورمیانه گرفته تا سایر نقاط جهان، بارها نشان داده که مداخلههای خارجی زمانی صورت میگیرد که با منافع استراتژیک آن کشور همسو باشد، نه لزوماً برای تحقق دموکراسی یا حمایت از مردم.
اسرائیل نیز در چارچوب امنیت ملی خود عمل میکند و هرگونه اقدامش را بر اساس تهدیدات امنیتی و منافع استراتژیک خود تنظیم میکند. در چنین معادلهای، امید بستن به اینکه این کشورها بهعنوان «منجی» عمل کنند، بیش از آنکه واقعبینانه باشد، ناشی از تحلیل احساسی و غیرواقعی است.
اشتباه اصلی برخی از مخالفان خارج از کشور این بود که تصور کردند فشار خارجی میتواند بدون هزینههای گسترده انسانی و اقتصادی، به تغییرات داخلی منجر شود. در حالی که تجربه کشورهایی مانند عراق، لیبی و افغانستان نشان میدهد که فروپاشی زیرساختها و بیثباتی، اغلب نتیجه مستقیم چنین سناریوهایی است.
امروز، با شدت گرفتن فشارها و آسیب به زیرساختهای حیاتی، این واقعیت بیش از پیش آشکار شده که هرگونه تحول پایدار در یک کشور، باید از درون آن جامعه و با در نظر گرفتن واقعیتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن شکل بگیرد. تکیه بر نیروی خارجی، نهتنها تضمینی برای موفقیت ندارد، بلکه میتواند پیامدهایی جبرانناپذیر به همراه داشته باشد.
در نهایت، آنچه اهمیت دارد، بازنگری در این نوع نگاهها و پذیرش این واقعیت است که سیاست جهانی، عرصهای مبتنی بر منافع است، نه احساسات. هر تحلیلی که این اصل را نادیده بگیرد، دیر یا زود با واقعیتهای سخت و دردناک مواجه خواهد شد.
:::