28/05/2026
!
واقعا در جریان مطالعه اشک هایم جاری شد۰😭
تقریباً یک قضیهٔ مشابه است، اما قضاوت متفاوت.
تورَن یک پسر ۱۵ ساله بود. او در یک دوکان دزدی کرد، اما گرفتار شد. وقتی او را گرفتند، کوشش کرد از دست نگهبان فرار کند. هنگام مقاومت، یک الماری دکان هم شکست.
قاضی جزئیات جرم را شنید و از پسر پرسید:
«آیا واقعاً چیزی دزدیدهای؟»
پسر اعتراف کرد: «یک نان و یک بسته پنیر.»
قاضی پرسید: «چرا؟»
پسر کوتاه جواب داد: «ضرورت داشتم.»
«چرا نخریدی؟»
«پول نداشتم.»
«از خانوادهات نمیگرفتی؟»
«در خانه فقط مادرم را دارم. او بیمار و بیکار است. این نان و پنیر را برای او دزدیدم.»
«تو کار نمیکنی؟»
«کار میکردم، در موترشویی. اما یک روز برای مراقبت از مادرم رخصتی گرفتم، به همین خاطر مرا از کار اخراج کردند.»
«چرا از کسی کمک نخواستی؟»
«از صبح خواستم، اما هیچکس کمکم نکرد.»
تحقیقات محکمه پایان یافت و قاضی فیصلهٔ خود را اعلام کرد:
«دزدی، مخصوصاً دزدی نان، جرم بسیار سنگینی است. اما مسؤول این جرم همهٔ ما هستیم؛ هر کسی که در این محکمه حضور دارد، حتی خود من. من بر خودم و بر تمام افراد حاضر در اینجا ده دالر جریمه وضع میکنم. هیچکس حق ندارد بدون پرداخت ده دالر از محکمه بیرون شود.»
سپس از جیبش ده دالر بیرون کرد و روی میز گذاشت.
«علاوه بر این، من بر این دوکان هزار دالر جریمه وضع میکنم، زیرا با یک کودک گرسنه برخورد غیرانسانی کرده و او را به پولیس سپردهاند. اگر این جریمه در ظرف ۲۴ ساعت پرداخت نشود، محکمه حکم بسته شدن دکان را صادر خواهد کرد.»
آخرین سخنان قاضی چنین بود:
«ادارهٔ دکان و تمام حاضرین محکمه، این جریمه را به پسر پرداخت میکنند و محکمه از او معذرت میخواهد.»
پس از شنیدن این فیصله، چشمان تمام حاضران پر از اشک شد. اما پسر، از شدت درد دلش، آنقدر گریه میکرد که دیگر نمیتوانست حرف بزند و پیهم به قاضی نگاه میکرد...
(جامعهها همینگونه پیشرفت میکنند؛ آنان نه تنها به مردم خود انصاف، بلکه عدالت نیز میدهند.)
و بیایید خود ما را ببینید؛ با آنکه مسلمان هستیم، اما بسیار بیانصاف و بیعدالت شدهایم.
به این پستم خفه نشوید، چون حقیقت همیش تلخ است
خدا ما را انصاف و عدالت دهد
#رونوشت